|
روزهای عجیب...
روزهای عجیبیه! شهر من مثل همیشه نیست! آدم ها هم مثل همیشه
نیستن! خود منم مثل همیشه نیستم! واقعاً روزهای عجیبیه! پر از
حس های متناقض! یه روز از شدت ناراحتی قلبم به شدت درد می گیره
ولی درست دو روز بعدش وسط خیابون جلو کلی آدم دیگه نمی تونم
جلو هق هق اشک شوقمو بگیرم!
تو تموم این سالهایی که از خدا عمر گرفتم، یه سری از کلمات
واسه ام یه معنایی داشتن! ولی الآن شاید دچار انحطاط فکری شدم!
چون به نظرم میاد که یا معنی این کلمات کلاً عوض شده یا این که
من تو تموم این سالها اشتباه می کردم! واژه هایی مثل قانون،
مهرورزی، آزادی،
دروغ،
عدالت، امانت،
مردم، ملی، اغتشاش، تجمع، آشوبگر، منافق، ظلم، وحدت، اعتماد،
و... ولی خوشبختانه هنوز در مورد واژه «دین»
شاید به تعبیری زیادی متحجر و متعصب هستم که تفاسیر
جدید و نمود جدیدش هنوز روم تأثیر نذاشته!
یکی از عجایب این روزهای عجیب، پرچممونه!
پرچمی که سال ها نماد یه ملت بود، یه دفعه از یه تاریخی شد
نماد یه گروه از این ملت! و الآن هنوز این پرچم نتونسته دوباره
همه ملت رو زیر چتر خودش بگیره! ولی با این حال، همین پرچم
تاریخ نگار این روزهای عجیبه! پرچممون داره تاریخ این روزها رو
در خودش ثبت می کنه و البته کسی هم نمی تونه این کتاب تاریخ رو
توقیف کنه! رنگ های این پرچم این روزها بیشتر از همیشه حرف واسه گفتن
دارن.
کتاب تاریخ این روزهای پرچم ما سه فصل داره، سه فصلی که هر کدوم یه
دنیا معنی رو به دنبال دارن: سبز، سفید، و سرخ... بین هر فصل
این تاریخ، خطی ممتد از عبارت «الله اکبر» قرار گرفته و مرکزیت
این تاریخ، چیزی نیست جز تنها زنده جاویدان: لفظ جلاله «الله»
و من، بین تموم این چیزهای عجیب، سرخورده تر از تموم لحظات
زندگی ام، رو به ذات اقدسی که مرکزیت کتاب تاریخ پرچممه، داغ
«انتظار» رو فریاد می کشم و چشمم به دره که پدرمون بیاد تاهمه
سیاهی ها در سایه مهر اون پدر بزرگوار، روشن بشه.
امید به ظهور سبز تو هنوز عمیق ترین باور زندگی منه و وعده
قرآن خدا هم همیشه آویزه گوشمه که: «صبح نزدیک است»...
|