|
هفت مرداد
کنتور عمر، یه دونه دیگه انداخت!
و همونطور که هرچی کنتور برق و آب و... بیشتر بندازه، بیشتر
باید پول بدی، هر چی این کنتورت هم بیشتر نشون بده، بهاش بیشتر
میشه! همین طوری با خودش هزار تا گرفتاری و مسئولیت و توقع و
انتظار و تعهد و... میاره!
خیلی از بزرگ شدن بدم میاد! نه به خاطر فرار از اون چیزایی که
گفتم، بیشتر واسه دور نشدن از فضای بی مانند کودکی، نوجوانی و
اوایل جوونی...
واسه همین، علی رغم این که تولدم همیشه واسه م خیلی شیرین بوده
و همیشه از مدت ها قبل انتظارش رو می کشم تا برسه و روز تولدم
هم شدیداً از همه توقع دارم که بهم تبریک بگن، بازم پشت همه
اینها، یه غم عجیبی ناشی از همین جریان تو دلم هست! یادم نمیاد
که قبلاً اینجا گفته بودم که شب تولد 20 سالگی ام گریه م گرفته
بود یا نه؟!!!!
خلاصه این که، 23 هم رفت! ای که بیست و سه رفت و در خوابی! مگر
این بیست و سه روزه دریابی!!
روز پدر رو هم به «پدر»های عزیز
تبریک می گم! تأکید می کنم: فقط به «پدر»ها!! چه شیرین بود
واسه من که روز تولدم درست بعد از روز تولد مقتدای شیعیان
جهان، امیرالمؤمنین -علیه السلام- بود! امیدوارم اون دنیا هم
پشت سر ایشون باشم و البته همه مون باشیم!
اما... داره دری به تخته می خوره
و یه اتفاقهایی می افته... هنوز کاملاً قطعی نیست! اما شاید
همین طوری اتفاقی من برم کربلا! دعا کنین که بشه! شرکت یه
پروژه گرفته اونجا، احتمالاً واسه استارت خوردن کار من یکی دو
هفته ای باید برم! البته اگه بطلبن! راستش هم خیلی خوشحالم هم
یه جورایی ناراحت. دلیلش کاملاً شخصیه (البته به یه نفر دیگه
هم مربوط میشه که خودش میدونه) اما مطلقاً ترس از جون و اینها
نیست!
دعا کنین برم، اگه برم قول میدم شما رو هم بی نصیب نذارم. یه
چیزایی تو سرم هست...
راستی! طرحی که گفته بودم تموم
شد. ان شاءالله با پست بعدی می فرستمش بالا. سه قسمت دیگه هم
به سایت اضافه می شه... دارمتون!
اصلاً دستم به نوشتن نمی رفت
(تابلوه نه؟!) هی من میگم دوست دارم وقتی بنویسم که نتونم
ننویسم، هی شماها میگین زود آپ کن! گفتم واسه تولدم هم یه پست
برم! حالا همینو می خواستین؟!!
دعا یادتون نره، یا علی! |