آرشیو مطالب وبلاگ

مهرماه 1383
آبان ماه 1383
آذرماه 1383
دی ماه 1383
بهمن ماه 1383
اسفندماه 1383
فروردین ماه 1384
اردیبهشت ماه 1384

خردادماه 1384
تیرماه 1384
مردادماه 1384
شهریورماه 1384

مهرماه 1384
آبان ماه 1384
آذرماه 1384

فرهنگ، قانون، تمام شد! لطفاً مزاحم نشوید!

سلامممم... دلم براتون تنگ شده بود! شرمنده ام که بی خبر رفتم تعطیلات!! واقعیتش اینه که نمی خواستم یه ماه آپدیت نکنم اما درس ها و کارها اجازه نداد. واقعاً وقتشو نداشتم! دعا کنین این درس خوندن ها و وبلاگ رو ول کردن ها نتیجه بده لااقل!
اول میلاد همسایه بزرگوارمون، حضرت معصومه (س) رو بهتون تبریک می گم.
بعد هم از همه اون دوستانی که تو این مدت اومدن و کامنت گذاشتن و جویای احوال شدن تشکر می کنم. تصمیم گرفتم از این به بعد جواب نظرات رو درست بعد از Accept کردن نظرات بنویسم، اونم جواب هر کامنت زیر خودش نه این که همه جواب ها زیر همه کامنت ها. این کارم دو تا دلیل داره:
1- معمولاً دوستان وقتی تو پست قبلی کامنت گذاشتن و جواب کامنتشون همزمان با فرستاده شدن پست بعدی داده میشه، جواب کامنتشونو نگاه نمی کنن. ضمناً دوست دارم بشه تو صفحه کامنت ها بحث زنده کرد. یه چیزی تقریباً شبیه به Forum. این طوری که الآن هست هر کامنتی یه جواب داره و جواب دیگران به جواب من وجود نداره! یعنی یه سؤال و جواب خشک و خالیه که اونم معمولاً سؤال کننده جواب رو بعداً نگاه نمی کنه، می خوام تبدیل بشه به یه گفت و گو. و واقعاً از این اخلاق اغلب وبلاگ نویس ها که جواب های همدیگه رو تو صفحه کامنت های همدیگه می نویسن (مثل Scrapbook اورکات!!) خیلی بدم میاد. امیدوارم که جواب بده!
2- برای قسمت دوم تصمیمم هم یه دلیل دارم اونم اینه که این طوری که الآن هست هم خودم که باید جواب بدم هم کسی که می خواد کامنت ها رو با جواب هاش بخونه مجبوره 40 بار صفحه کامنت ها رو Scroll کنه! اون اول که این سیستم رو راه انداختم چون کامنت ها کم بود این مشکل خیلی به چشم نمیومد اما الآن خودمو هم آزار میده! پس جواب هر کامنت رو بلافاصله بعد از Accept، زیر خودش می نویسم.

اما حالا بریم سر حرف اصلی! دو تا روایت رو از یه داستان طولانی و قدیمی براتون میگم:
1- چند وقت پیش، با خانواده رفتیم فیلم «پشت پرده مه» رو ببینیم. (گیر ندین تو که درس داری چرا میری سینما ولی وبلاگ رو به امون خدا ول می کنی؟!! واقعیتش اینه که سینما 2-3 ساعت وقت میگیره ولی وبلاگ حد اقل یه روز کامل رو از من وقت می گیره، چون علاوه بر پست، جواب نظرات، انتخاب متن و عکس صفحه اول، کار با Photoshop روی عکس صفحه اول، به روز کردن آرشیو صفحه ورودی، درست کردن Thumbnail از عکس صفحه ورودی برای آرشیو، طراحی صفحات عکس های آرشیو صفحه ورودی و انتخاب یه Background برای هر کدومشون، به روز کردن آرشیو پست ها، معمولاً یخچال که خودش چندین ساعت وقت می بره، معمولاً متن های مناسبتی مذهبی و نوشته هایی در مورد فیلم ها که علاوه بر مدت زیادی که صرف متنش میشه کلی هم صرف انتخاب Background و عکس های اون صفحه میشه و... رو هم داره! مثلاً واسه همین Update این دفعه ای با وجود این که نه یخچال داشت نه متن مذهبی و سینمایی، 17 تا فایل Upload شد! خلاصه این دو تا قابل مقایسه نیست! ضمن این که به هر حال بلیت گرفته بودن و نمی شد نرفت و علاوه بر همه اینها، می دونین که اکران این فیلم خیلی قبل بود. نه مثلاً یه هفته پیش! حالا حرف های بی ربط بسه، بریم دنبال ادامه!!) آره خلاصه، داشتیم فیلم می دیدیم که یه دفعه یه صدای به شدت سمباده اعصاب شروع به آهنگ زدن کرد!! ناخودآگاه برگشتم سمت صدا که دیدم صدای زنگ موبایل یه آقای مُسنّه!! گفتیم عیب نداره تموم شد الآن Reject اش میکنه دیگه! اما زهی خیال باطل! آقا شروع کردن به صحبت و حال و احوال، اونم با صدای بسیار بلند (حرف زدن پیرمردها رو با تلفن دیدین که؟!!) جالبیش اینجاست که اونایی که این فیلم رو دیدن می دونن که داستان کاملاً بر محور یه بچه کر و لال می چرخه که طبعاً فهمیدن حرف هاش احتیاج به دقت زیاد داره و اگه هم نفهمی چی گفت کلی از داستان از دستت پریده! اما دقت که سهله، به واسطه این اتفاق، حتی از شنیدن صدای نامفهوم هم عاجز بودیم! تا این که بالاخره آقای چراغ قوه ای اومد و اون پدربزرگ محترم رو توجیه کرد که کجاست!!
2- چهار پنج روز بعد از اون جریان، تو کتابخونه نشسته بودم و داشتم درس می خوندم. کتابخونه ما یه طرف سالن مطالعه شو همش کامپیوتر گذاشتن تا اونایی که در حین مطالعه احتیاج به تحقیق و Search و استفاده از اینترنت داشته باشن بتونن کارشونو انجام بدن. البته معمولاً اکثر افرادی که پشت سیستم ها نشستن نه کتابی همراشونه نه جزوه ای! به هرحال اینترنت مفتیه اونم پرسرعت واسه چی نیان؟!! از صبح میان می شینن تا 8 که کتابخونه تعطیل میشه. خدا شاهده اغراق نمی کنم! حالا، وسط درس یه دفعه دیدم یه صدایی اومد عجیب ناهنجار!!! (قبلیه در مقابل این آخر کلاس بود!!!!) دیدم موبایل یکی از همین آقایونه! ولی جواب نمیده که حالا! یه ساعت داره نگاه می کنه که این شماره مال کیه؟!!! بعد از حدود 30 ثانیه (به خدا راست می گم) نگاه کردن شماره، گوشی رو بر میداره و 4-5 تا «الو» که هر کدوم از قبلی بلندتر بود!! بعد قطع کرد! یعنی تلفن قطع شده بود. همه نگاه ها تو کتابخونه معطوف به این آقا شده بود و ایشونم در نهایت ریلکسی به ادامه وبگردی شون مشغول شدن که دوباره اون صدای دلنشین بلند شد. این دفعه بچه ها که حسابی کفری شده بودن گفتن آقای محترم لطفاً بیرون از سالن جواب بدین! این آقا هم به عنوان حرف گوش کردن، اقدام به رفتن کرد! اما فقط اقدام!!! یعنی بلند شد و این بار ایستاده تلفن رو جواب داد تا اونایی که از فیض تصویر ایشون بی بهره بودن و فقط صدای دلنوازشونو می شنیدن هم دیگه از این به بعد بهره لازمه رو ببرن!! و باز با صدای بلند که ناشی از ترس از قطع شدن دوباره بود، گفت الو. و چند ثانیه بعد: «نخیر اشتباه گرفتید!!» کتابخونه ترکید!
دو تا اتفاق بالا در حالی افتاد که روی در هر دو مکان، بزرگ نوشته بود: «لطفاً تلفن همراه خود را خاموش کنید.» حالا اگه هم خاموش نمی کنی لا اقل Silent کن و اگه تلفنی که بهت میشه هم اونقدر ضروریه که نمی تونی جواب ندی، برو بیرون جواب بده! اون آقایی که 3 برابر من سن داره، هنوز نمی دونه موقع تماشای فیلم باید سکوت رو رعایت کرد؟! آقای اینترنت باز چی؟! واقعاً فکر کرده اینجا کافی نته، نه کتابخونه؟! همینه که وقتی یه قانون مدرن و بسیار عالی «کمربند ایمنی» تصویب میشه، همه راننده های محترم اسمشو میذارن «راه جدید پول چاپیدن!!» بعد هم یکیشون کمربند رو فقط در 5 متری پلیس می بنده بعد از این که ردش کرد باز می کنه، یکی فقط قسمت بالای کمربند پیکانو میندازه رو خودش! یکی از پشت کمر خودش رد می کنه... مگه کمربند چیه آخه؟!!
ما ایرانی ها با این که وارثین و بازماندگان طراحان اولین قانون مکتوب تاریخ هستیم، با خود واژه و لفظ «قانون» هم بیگانه ایم! چه برسه به معنیش! چیکار کنیم تا این ضعف فرهنگی درست شه؟!
همین چهارشنبه شب، چند تا از رفیق هام اومده بودن خونه ما، تو همین 2-3 ساعتی که خونه ما بودن، شیشه ماشین دو تا شونو شکستن و زاپاسشون رو بردن، با این که کوچه ما بن بسته و خیلی هم پرنوره! ولی انگار نه انگار!! حالا دیگه هیشکی رو نمی تونم بگم بیاد خونه مون! آخه چی باید بگم من؟!

بگذریم! آخر پستمو می خوام از دلم بگم. حرفهایی که شاید واسه خیلی ها هیچ جذابیتی نداشته باشه اما واسه من خیلی مهمه! جورج بست افسانه ای، اسطوره دهه 60 و 70 دنیای فوتبال، اولین حلقه از زنجیر پرافتخار صاحبان پیراهن شماره 7 منچستر یونایتد (Man U Magnificent 7's) که بعد از اون، استیو کاپل، برایان رابسون، اریک کانتونا و دیوید بکام به تأسی از اون این پیراهن با ارزش رو واسه خودشون انتخاب کردن، اولین کسی که در فوتبال ضربه «چیپ» زد و چشم میلیون ها نفر رو مبهوت نگه داشت! کسی که په له -که باهاش هم دوره بود- اون رو همیشه به عنوان بهترین بازیکن دنیا معرفی می کرد، کسی که در 17 سالگی به منچستر یونایتد اومد و خیلی زود ستاره شد، در 18 سالگی به تیم ملی دعوت شد، در 21 سالگی مرد سال فوتبال اروپا شد و در 22 سالگی همراه با منچستر یونایتد به رهبری سر مت باسبی قهرمان اروپا شد، کسی که با وجود این که اهل ایرلند شمالی بود و کشورش هیچ تورنمنت بین المللی مهمی رو تجربه نکرد تا اون مهارتشو به رخ جهان بکشه، باز هم اونقدر در عرصه باشگاهی سر و صدا به پا کرده بود که شاید در بین هم دوره ای هاش، فقط په له در شهرت باهاش برابری می کرد، تا جایی که مادر من که اسم بازیکنای تیم ملی ایران رو هم بلد نیست وقتی هفته پیش خبر مرگ بست رو شنید، گفت که می شناختمش: «روزنامه ها درباره اش تیتر میزدن: "Best is the Best!"» خلاصه این فرد با این عظمت، هفته پیش درگذشت، بعد از یه بیماری طولانی ناشی از اعتیاد به الکل!! چقدر غم انگیز و وحشتناک!!
نمی تونم بست رو دوست نداشته باشم، اون بعد از فوتبالش هر چی شد، کاری ندارم، ولی من اون بست فوتبالیست رو به شدت دوست دارم. با این که فقط ازش شنیده بودم و شنیدن کی بود مانند دیدن! اما نامردیه که به دوران بعد از فوتبالش هم به چشم یه آدم عوضی نگاه کنیم. اون خودش بیشتر از هر کسی از این رفیق بازی ها و خوش گذرونی ها ضربه خورد، جوری که بارها ابراز ندامت کرد و چندین بار هم اقدام به ترک کرد! سال 2002 وقتی جایزه شخصیت ورزشی سال رو از BBC گرفت، گفت: «من هنوز هستم! فقط یه کم لاغر شدم!» جامعه اونو طرد کرد و به حال خودش رها کرد، و در این شرایط که طبیعتاً آدم بیشتر دست به دامن این جور آت و آشغالها میشه تا تسلای خاطرش بشه، قهرمانانه -مثل دوران بازیش- جنگید تا خودشو نجات بده، اما خیلی دیر شده بود! چقدر سخته که بچه آدم آدمو قبول نداشته باشه، بست در یکی از آخرین مصاحبه هاش گفته بود: «بزرگترین آرزوم اینه که پسرم تو یه کاری ازم مشورت بخواد!!» و یک هفته قبل از مرگ، روی تخت بیمارستان، از خبرنگار روزنامه News of the World خواسته بود که عکسشو با این وضعیت بندازه تو روزنامه تا آیینه عبرتی بشه و مردم ببینن الکل چه بلایی سر آدم میاره...
ولی به هر حال، به خاطر همون چند سالی که هیجان رو تو دل مردم با فوتبال زنده می کردی، ازت متشکرم، بست عزیز...

می بینم که باز من اومدم و پست های 1 کیلومتری هم شروع شد! دیگه واقعاً بسه! نظر هم یادتون نره! یا علی...


یکشنبه
 13 آذر
 1384

 

ونداد


 

نظرات دیگران

 

 nazy سه شنبه، 15 آذر 1384، ساعت 12:14
با سلام و احترام خدمت شما :

به روز بنشستم :
پی نزدیک شدن تاختن و دوری
گرم در تاختن و باختن جانی

منتظر لحظه های همیشه بهاری سرسبزتان در سبزخانه ام هستم
E-mail:  nazy_3025@yahoo.com

URL:  http://barsare2rahi.blogfa.com


پاسخ:
سلام.
میام می بینم.
مرسی که نظر دادین.
البته اگه لطف کنین و بیشتر در مورد پست ارسالی نظر بدین ممنون می شم.

 

 بیتا سه شنبه، 15 آذر 1384، ساعت 16:13
واقعا که حسابی به وب قشنگت عادت کردیم و اینو می تونم به راحتی بگم که تو این مدت که مشغول بودی و آپدیت نمی کردی خیلی خیلی جای خالیت حس می شد خلاصه خوشحالم که باز لطف کردی و برگشتی و بیشتر از همه از این خوشحالم که با خبرهای خوب برگشتی.بیشتر از این نمی تونم خودمو کنترل کنم و می خوام از اولین نفراتی باشم که مهندس شدنت را بهت تبریک بگم.واقعآ یه دنیا شادم کردی که گفتی کنکورتو خوب دادی واقعآ یه خسته نباشید حسابیییییییییی باید به تو گفت. از این که زحمت هایی را که هر بار برای آپدیت کردن وبت می کشی را توضیح دادی خیلی ممنون خیلی جالب بود(مخصوصآ برای من که در این زمینه هیچ سوادی ندارم!)ولی کلی بهت آفرین گفتم که اینقدر در کاری که می کنی حوصله و پشتکار داری.
راستی در مورد جواب به کامنت ها هم خیلی فکر خوبی کردی برای من یکی که خیلی کنجکاوم! و دوست دارم همه نظرات و جواب ها رو بخونم خیلی خوب شد.مرسی.
در مورد فرهنگ هم بحث جالبی کردی ولی خوب واقعآباعث شرمندگیه و بهتره چیزی نگفت و بیشتر از این تن کوروش کبیر و داریوش را در گورهایشان نلرزانیم!!
در مورد مرگ بست هم متاسفم.تو با این اراده ای که داری اگه یه ذره هم به فوتبال می چسبیدی شاید یه روزم تو رو تو پیراهن شماره 7 منچستر می دیدیم!!از تو بعید نبود.
همیشه منتظر شنیدن موفقیت های تو نازنین هستم
E-mail:  uunique_girl@yahoo.com URL:  وارد نشده است

پاسخ:
ممنون! لطف داری. واسه تبریک هم زوده بذار نتایج بیاد...  این حوصله و پشتکار هم -اگه واقعاً وجود داشته باشه- فقط محدود به کارهایی میشه که بهشون علاقه دارم وگرنه به نظر خودم پشتکار فوق العاده کمی دارم و بیشترین ضربه هایی که تو زندگیم خوردم از پشتکار کمم بوده! به هر حال من این کار وبلاگ رو هم به خاطر این که از نظر فنی رشته محبوبمه و هم به خاطر این که می تونم عقایدمو توش بیان کنم خیلی دوست دارم و سعی می کنم همیشه پست هام بهترین کیفیت رو داشته باشه.
در مورد فرهنگ هم البته منظور من از این که گفته بودم «
ما ایرانی ها وارثین و بازماندگان طراحان اولین قانون مکتوب تاریخ هستیم» قانون حمورابی بود.
به خاطر ابراز تأسفت  از مرگ بست هم ممنون. اونی که بعدش گفتی هم بی خیال بابا!!
ممنون.
مرسی که نظر دادی.

 

 ranginkamon چهارشنبه، 16 آذر 1384، ساعت 12:32
توي سرماي زمستون يه كبوتر روي ايوون
خيس شده پرهاي نازش ديگه بالاش نداره جون
بس به آسمون نگاه كرد ديگه چشماش شده خسته
آخه اون خبر نداره خودشم بالشو بسته
يه دلش پر اضطراب يه دلش پر از اميده
توي آسمون آبي اون هنوز جفتي نديده
دلشو زدش به دريا بره دنبالش به هر جا
اما افسوس يه شكارچي نشسته پشت درختا
تا بلند مي شه ز ايوون ميريزه روي زمين خون
تا ميريزه رو زمين خون ميشينه جفتش رو ايوون
بس به آسمون نگاه كرد ديگه چشماش شده خسته
آخه اون خبر نداره خودشم بالشو بسته
يه دلش پر اضطراب يه دلش پر از اميده
توي آسمون آبي اون هنوز جفتي نديده

salam rastesh na hale footbalam na in filo didam pas che nazari bedam joz inkeh daram miram up krdam niain menta mizarina hamisheh beyadetonam ya hagh
E-mail:  parisa.ghazanfari@gmail.com

URL:  delkadeyeh-man.persianblog.com


پاسخ:
سلام. شعرت مثل همیشه خیلی قشنگ بود. یه جورایی هم به قول برنامه نویس ها
recursive (بازگشتی) بود. البته بدون این که بتونه بیاد بیرون! در حقیقت تو Loop بی نهایت افتاده.
بعد هم پریسا جان اگه اون چند جمله آخر رو هم فارسی تایپ می کردی خیلی قشنگ تر بود. یه جورایی فونت انگلیسی بعد از شعرت تو ذوق میزنه مخصوصاً این که احتمالاً خیلی عجله داشتی و یه کمی بعضی حروف رو پس و پیش نوشتی. من برای دوستانی که نتونستن منظور پریسا رو متوجه شن یه بار دیگه نظرشو با فونت فارسی می نویسم:
«سلام راستش نه اهل فوتبالم نه این فیلمو دیدم پس چه نظری بدم جز این که دارم می رم! آپ کردم بیاین منت میذارین همیشه به یادتونم یا حق»
البته سوء تفاهم نشه من قصد اسائه ادب ندارم فقط خواستم یه کم واضح تر شه.
اما جواب. خوب اهل فوتبال نیستی! مگه مطلب ما در مورد فوتبال بود؟! چند خط آخر پست رو برای مرگ جورج بست نوشته بودم که همونم می شد بدون آگاهی و حتی شناختی نسبت به اون راجع به علت مرگش که به خاطر اعتیاد به الکل بود نظر بدی. مطلب اصلی من هم در مورد فرهنگ بی قانونی ما ایرانی ها بود که اصلاً هیچ ربطی هم به فیلم «پشت پرده مه» نداشت بلکه از این فیلم به خاطر این نام برده شد که موقعیت زمانی و مکانی اتفاق یه کم بیشتر قابل تجسم باشه وگرنه اصل موضوع چیز دیگه ای بود و ضمن این که اصلاً این یکی از دو اتفاق بود. اون یکی چی؟!
به هر حال مرسی که نظر دادی. ان شاء الله مزاحم می شم!

 

 shina دوشنبه، 21 آذر 1384، ساعت 21:05
نه گندم نه سیب، آدم فریب نام تو را خورد/از بیشمار نام شهیدانت...هابیل را که نام نخستین بود...دیگر این روزها به یاد نمی آوری هابیل نام دیگر من بود، یوسف برادرم تنها به جرم نام تو چندین هزار سال زندانی عزیز زلیخا بود.بت ها ،الهه ها و پیکر تمام خدایان را صورتگران به نا م تو تصویر میکنند..از کیمیای نام تو این واژه های خام در دستهای خسته من شعر میشوند من در ادای نام تو دم میزنم....شعرم حرام باد اگر روزی تا بوده ام جز با طنین نام تو شعری سروده ام! نام تو نام مجنون ، نام تو نام بیستون، نام تو نام دیگر شیرین ، نام تو هند ،نام تو چین است و شاعران عاشق در عهد جاهلیت ویرانه های نام تو را گریستند...نام تو چیست؟ لبخند کودکی که با حالتی نجیب لب باز میکند که بگوید:«سیب»! نام تو نور..نام تو سوگند نام تو شور نام تو لبخند لبخند در تلفظ نامت ضرورتی است!نام تو شیشه نام تو شبنم نام تو دستمال نسیم است!نامی برای مردن نامی برای تا ابد زیستن، نامی برای تا به ابد زیستن نامی برای بی کی بدانی چرا گاهی گریستن...تاریخ عاشقان فهرست کوچکی از بیشمار نام شهیدان توست...پیغمبران به نام تو سوگند خورده اند،شاعران گمنام تنها به جرم بردن نام تو مرده اند زیرا که نام کوچک تو شرح هزار نام بزرگ خداست زیرا هزار نام خدا زیباست!
E-mail:  aphrodite_venus_2004@yahoo.com

URL:  http://aphrodite-venus.persianblog.com


پاسخ:
عشق یا زیبایی؟!

 

 shina دوشنبه، 21 آذر 1384، ساعت 21:07

dastet dard nakone ke enghadr ham khabar midi che raftaneto che bargashtaneto(lol)be har hal khosh omadi...daar zemn yadi az faghir foghara bekon ke be rooozan(cheshmak)...va inke ba pishnahade bala moafegham...va inke kheyli tolani boood nemishod ye kam kotahesh koni ehyanan?...be har hal...sabz bashi va sarboland

E-mail:  aphrodite_venus_2004@yahoo.com

URL:  http://aphrodite-venus.persianblog.com


پاسخ:
خواهش میشه!! شرمنده ولی واقعیتش اینه که یه سفر اتفاقی پیش اومد و یه هفته ای نبودم و وقت نکردم به بقیه سر بزنم. حتی این کامنت ها رو هم تازه امروز که سه شنبه 22 آذره
Accept کردم! به هر حال مرسی!!
خواهش میشه، مزاحم می شیم! آره می دونم خیلی طولانی بود این مشکل ذاتیه قدم هم خیلی طولانیه!!
ممنون. مرسی که نظر دادی.

 

 هانیه پنجشنبه، 24 آذر 1384، ساعت 18:45
سلام... واقعاً وبلاگ رو آپديت کردن هميشه همه‌ي اين کارهايي که گفتي رو داره؟؟؟ بابا دم شما گرم پس، چقدر زحمت مي‌کشيد براي وبلاگ... اين قضيه‌ي فرهنگي که گفتي درد دل منه! تو سينما که کفرم درمي‌آد... تازه تو قسمت دخترونه‌ي کتابخونه که کاش فقط موبايل بود، انقدر براي هم قصه تعريف مي‌کنن و حرف مي‌زنن که کوچکترين شباهتي به کتاب‌خونه پيدا نمي‌کنه ديگه اون‌جا!... چي مي‌شه آخه مساله به اين سادگي رو رعايت کنيم؟؟
E-mail:  hanieh1117@yahoo.com

URL:  http://aztobato.persianblog.com


پاسخ:
سلام. خواهش میشه قابل شما رو نداره! بله، تو سینما غیر از موبایل، موارد دیگه ای هست که خیلی هم بیشتر اتفاق میفته! من نمی دونم بعضی ها 2 ساعت تمام با همدیگه چی میگن؟! حرف هاشون تموم نمی شه؟! والا چه می دونم چی میشه! اصولاً ما خوشمون نمیاد از این که حرف گوش بدیم! همه مون خیال می کنیم اونجا که نوشته موبایل رو خاموش کنید یا اونجا که نوشته سکوت لطفاً، هیچ کدوم با ما نیستن! با بقیه اند! تازه کسی هم بهمون تذکر بده ناراحت هم میشیم!! قانون واسه ما یه چیز خنده داره! اگه عابر پیاده ای پشت چراغ قرمز یه خیابون خلوت وایسه، یا از رو پل عابر پیاده یه بولواری که وسطش نرده نیست رد شه، همه مون بهش می خندیم و این حرکت «سوسولانه» شو مسخره می کنیم! اگه یکی 500 متر یه کاغذ شکلات رو تو دستش نگه داره تا سطل آشغال پیدا کنه، «دیوونه» است! خلاصه اونقدر واکنش های خودمون به آدمای قانون مند بده که اصلاً ناخودآگاه قانون به یه چیز منفی تو ذهنمون تبدیل میشه! درست نمی گم؟!!
مرسی که نظر دادی.


 
 نورا شنبه، 26 آذر 1384، ساعت 16:06
معبودا ! دلي ببخش كه به تو نزديكم دارم از اشتياق، و زباني كه راستي به درگاهت آورد و نگاهي كه به توام نزديك سازد....با سلام به شما دوست عزيز،خوبيد؟......مطالبتون رو خوندم...متاسفانه ما ايرانيا با اينكه خيلي ادعامون ميشه ولي با قانون و نظم و احترام و اينجور چيزا بيگانه ايم...كاريشم نميشه كرد... هميشه شاد باشيد و سلامت......در پناه آن يگانه بي همتا
E-mail:  nooronline_info@yahoo.com

URL:  http://nooronline.persianblog.com


پاسخ:
سلام. آمین! خیلی زیبا بود ممنون. بله! حرف دل منو زدین! ما ایرانی ها فقط ادعامون میشه!! همین! ممنون. شما هم همین طور. مرسی که نظر دادین.


 
 علی یکشنبه، 15 آبان 1384، ساعت 00:51
اول باید بگم پایین بری بالا بیاب تیم فقط A.C.Milan
جرج بست هم شد بازیکن!؟ خدا سایه ی میلانی ها مخصوصآ چزاره مالدینی رو از سر ما کم نکنه!در ضمن ببخشید بردمت فیلم حکم!!!! عوضش تو مجله فیلم و سینما نشونت میدن!!!
هر کی نخره .....
راجع به فرهنگ و قانون هم .....
ولش کن می خواستم شعر بگم دیدم شاعر زیاد هست!
یه پیشنهاد: webwize
دانلود کن! دیگه ملالی نیست جزء....
E-mail:  aligh662000@yahoo.com URL:  وارد نشده است

پاسخ:
باز بحث های تکراری!! تو حرف جدید نداری بزنی؟! آخه بذار یه هفته از داربی زیبای میلان بگذره، بذار عرق شرم نستا و کارلتو خشک شه، بعد قنفذ درکن!! درباره ی جرج بست هم که گفتی «شد بازیکن» یه بار دیگه عرض می کنم تشریف ببرین مطالبی که درباره اش نوشته بودمو بخونین تا بفهمی کی بود! کل تاریخ میلان که سهله، کل تاریخ فوتبال ایتالیا به اندازه جرج بست افتخار نداره! نه افتخار، نه محبوبیت، و نه خدمت به فوتبال! خدا سایه میلانی ها رو از سر شما کم نکنه! باشه! به ما چه؟!!
درباره حکم هم خواهش میشه! به هر حال توسط «آدریانو» ی عزیز تلافی شو سرت درآوردم!!
آره! دیدی خبرنگاره چقدر با ژست های مختلف ازمون عکس انداخت؟!!
بابا یه حالی اومدی تو کامنتت بهمون بدی همونم بی خیال شدی؟!! ولش کن؟!! حقا که یه میلانی اصیل هستی!!
در مورد
webwize هم بیشتر توضیح بده. میدونی که من تو DL کردن خیلی مشکل پسندم و حتی یاهو مسسنجرمو آپدیت نکردم!!
آخرشم مرسی که نظر دادی.


 
 azadeh پنجشنبه، 1 دی 1384، ساعت 00:26
سلام.خوبی؟
الان ساعت حدود 11 شب 30 آذره . شب یلدا مبارک!!
ایشالا شب خوبی داشته باشی و خودتو با آجیل و شیرینی خفه نکنی!
حرص مردم رو هم نخور, بعضی ها کله خراب تر از این حرفان..یه شبانه روز هم براشون موعظه کنی,باز کار خودشونو می کنن...تو ایران همه جور فرهنگی زود جا باز می کنه مگر فرهنگی که حاوی تمدن و احترام باشه.و همه برای زیر پا گذاشتنش توجیهات خوبی دارن..به این حرفم ایمان دارم،چون تا حالا با خیلی ها طرف شدم،از جمله رانندگان محترم تاکسی، جوابایی شنیدم که نگوووو...می مونی اصلاً چی بگی دیگه!!
ولی زمان خیلی چیزارو عوض می کنه ، به مرور جا می افته ، همونطور که فراموش کردن خیلی ازعادت های خوب جا افتاده... خوش باشی
E-mail:  a_h_13665@yahoo.com URL:  وارد نشده است

پاسخ:
سلام. مرسی.
شب یلدای تو هم مبارک! تو هم همین طور!!
بله! یکی دیگه از خصلت های ما ایرانی ها اینه که نمی تونیم قبول کنیم اشتباه کردیم! هر کاری بکنیم که طرف مقابل بگه کار غلطی بوده، ما از هر راهی که شده سعی می کنیم که ذهنیت طرف مقابل رو نسبت به این کار غلطمون مثبت کنیم!!
امیدوارم...!!
مرسی که نظر دادی.

 

[ صفحه ورودی | یخچال | ادبی - مذهبی | سینمایی | کامپیوتری | ورزشی | پست الكترونيك ]


صفحه ورودی
درباره این وبلاگ
پست الكترونيک


سایر نوشته های من

ادبی مذهبی
سینمایی
کامپیوتری
ورزشی
 

 

© کپی رایت 2008-2001 ونداد  - همه حقوق محفوظ است
weblog@vandad.ir