|
فرهنگ، قانون، تمام شد! لطفاً مزاحم نشوید!
سلامممم... دلم براتون تنگ شده
بود! شرمنده ام که بی خبر رفتم تعطیلات!! واقعیتش اینه که نمی
خواستم یه ماه آپدیت نکنم اما درس ها و کارها اجازه نداد.
واقعاً وقتشو نداشتم! دعا کنین این درس خوندن ها و وبلاگ رو ول
کردن ها نتیجه بده لااقل!
اول میلاد همسایه بزرگوارمون، حضرت معصومه (س) رو بهتون تبریک
می گم.
بعد هم
از همه اون دوستانی که تو این مدت اومدن و کامنت گذاشتن و
جویای احوال شدن تشکر می کنم. تصمیم گرفتم از این به بعد
جواب نظرات رو درست بعد از Accept
کردن نظرات بنویسم، اونم جواب هر کامنت زیر خودش نه این که همه
جواب ها زیر همه کامنت ها. این کارم دو تا دلیل داره:
1- معمولاً دوستان وقتی تو پست قبلی کامنت گذاشتن و جواب
کامنتشون همزمان با فرستاده شدن پست بعدی داده میشه، جواب
کامنتشونو نگاه نمی کنن. ضمناً دوست دارم بشه تو صفحه کامنت ها
بحث زنده کرد. یه چیزی تقریباً شبیه به
Forum. این طوری که الآن هست هر کامنتی یه جواب داره و
جواب دیگران به جواب من وجود نداره! یعنی یه سؤال و جواب خشک و
خالیه که اونم معمولاً سؤال کننده جواب رو بعداً نگاه نمی کنه،
می خوام تبدیل بشه به یه گفت و گو. و واقعاً از این اخلاق اغلب
وبلاگ نویس ها که جواب های همدیگه رو تو صفحه کامنت های همدیگه
می نویسن (مثل Scrapbook اورکات!!)
خیلی بدم میاد. امیدوارم که جواب بده!
2- برای قسمت دوم تصمیمم هم یه دلیل دارم اونم اینه که این
طوری که الآن هست هم خودم که باید جواب بدم هم کسی که می خواد
کامنت ها رو با جواب هاش بخونه مجبوره 40 بار صفحه کامنت ها رو
Scroll کنه! اون اول که این سیستم
رو راه انداختم چون کامنت ها کم بود این مشکل خیلی به چشم
نمیومد اما الآن خودمو هم آزار میده! پس جواب هر کامنت رو
بلافاصله بعد از Accept، زیر خودش
می نویسم.
اما حالا بریم سر حرف اصلی! دو
تا روایت رو از یه داستان طولانی و قدیمی براتون میگم:
1- چند وقت پیش، با خانواده رفتیم فیلم «پشت پرده مه» رو
ببینیم. (گیر ندین تو که درس داری چرا میری سینما ولی وبلاگ رو
به امون خدا ول می کنی؟!! واقعیتش اینه که سینما 2-3 ساعت وقت
میگیره ولی وبلاگ حد اقل یه روز کامل رو از من وقت می گیره، چون
علاوه بر پست، جواب نظرات، انتخاب متن و عکس صفحه اول، کار با
Photoshop روی عکس صفحه اول، به روز
کردن آرشیو صفحه ورودی، درست کردن
Thumbnail از عکس صفحه ورودی برای آرشیو، طراحی صفحات عکس های آرشیو صفحه ورودی
و انتخاب یه Background
برای هر کدومشون، به روز کردن آرشیو پست
ها، معمولاً یخچال که خودش چندین ساعت وقت می بره، معمولاً متن
های مناسبتی مذهبی و نوشته هایی در مورد فیلم ها که علاوه بر
مدت زیادی که صرف متنش میشه کلی هم صرف انتخاب
Background و عکس های اون صفحه میشه
و... رو هم داره! مثلاً واسه همین Update
این دفعه ای با وجود این که نه یخچال داشت نه متن مذهبی و
سینمایی، 17 تا فایل Upload شد! خلاصه این دو تا قابل مقایسه نیست! ضمن این
که به هر حال بلیت گرفته بودن و نمی شد نرفت و علاوه بر همه
اینها، می دونین که اکران این فیلم خیلی قبل بود. نه مثلاً یه
هفته پیش! حالا حرف های بی ربط بسه، بریم دنبال ادامه!!) آره
خلاصه، داشتیم فیلم می دیدیم که یه دفعه یه صدای به شدت سمباده
اعصاب شروع به آهنگ زدن کرد!! ناخودآگاه برگشتم سمت صدا که
دیدم صدای زنگ موبایل یه آقای مُسنّه!! گفتیم عیب نداره تموم
شد الآن Reject اش میکنه دیگه! اما
زهی خیال باطل! آقا شروع کردن به صحبت و حال و احوال، اونم با
صدای بسیار بلند (حرف زدن پیرمردها رو با تلفن دیدین که؟!!)
جالبیش اینجاست که اونایی که این فیلم رو دیدن می دونن که
داستان کاملاً بر محور یه بچه کر و لال می چرخه که طبعاً
فهمیدن حرف هاش احتیاج به دقت زیاد داره و اگه هم نفهمی چی گفت
کلی از داستان از دستت پریده! اما دقت که سهله، به واسطه این
اتفاق، حتی از شنیدن صدای نامفهوم هم عاجز بودیم! تا این که
بالاخره آقای چراغ قوه ای اومد و اون پدربزرگ محترم رو توجیه
کرد که کجاست!!
2- چهار پنج روز بعد از اون جریان، تو کتابخونه نشسته بودم و
داشتم درس می خوندم. کتابخونه ما یه طرف سالن مطالعه شو همش
کامپیوتر گذاشتن تا اونایی که در حین مطالعه احتیاج به تحقیق و
Search و استفاده از اینترنت داشته
باشن بتونن کارشونو انجام بدن. البته معمولاً اکثر افرادی که
پشت سیستم ها نشستن نه کتابی همراشونه نه جزوه ای! به هرحال
اینترنت مفتیه اونم پرسرعت واسه چی نیان؟!! از صبح میان می
شینن تا 8 که کتابخونه تعطیل میشه. خدا شاهده اغراق نمی کنم!
حالا، وسط درس یه دفعه دیدم یه صدایی اومد عجیب ناهنجار!!!
(قبلیه در مقابل این آخر کلاس بود!!!!) دیدم موبایل یکی از
همین آقایونه! ولی جواب نمیده که حالا! یه ساعت داره نگاه می
کنه که این شماره مال کیه؟!!! بعد از حدود 30 ثانیه (به خدا
راست می گم) نگاه کردن شماره، گوشی رو بر میداره و 4-5 تا
«الو» که هر کدوم از قبلی بلندتر بود!! بعد قطع کرد! یعنی تلفن
قطع شده بود. همه نگاه ها تو کتابخونه معطوف به این آقا شده
بود و ایشونم در نهایت ریلکسی به ادامه وبگردی شون مشغول شدن
که دوباره اون صدای دلنشین بلند شد. این دفعه بچه ها که حسابی
کفری شده بودن گفتن آقای محترم لطفاً بیرون از سالن جواب بدین!
این آقا هم به عنوان حرف گوش کردن، اقدام به رفتن کرد! اما فقط
اقدام!!! یعنی بلند شد و این بار ایستاده تلفن رو جواب داد تا
اونایی که از فیض تصویر ایشون بی بهره بودن و فقط صدای
دلنوازشونو می شنیدن هم دیگه از این به بعد بهره لازمه رو
ببرن!! و باز با صدای بلند که ناشی از ترس از قطع شدن دوباره
بود، گفت الو. و چند ثانیه بعد: «نخیر اشتباه گرفتید!!»
کتابخونه ترکید!
دو تا اتفاق بالا در حالی افتاد که روی در هر دو مکان، بزرگ
نوشته بود: «لطفاً تلفن همراه خود را خاموش کنید.» حالا اگه هم
خاموش نمی کنی لا اقل Silent کن و
اگه تلفنی که بهت میشه هم اونقدر ضروریه که نمی تونی جواب ندی،
برو بیرون جواب بده! اون آقایی که 3 برابر من سن داره، هنوز
نمی دونه موقع تماشای فیلم باید سکوت رو رعایت کرد؟! آقای
اینترنت باز چی؟! واقعاً فکر کرده اینجا کافی نته، نه
کتابخونه؟! همینه که وقتی یه قانون مدرن و بسیار عالی «کمربند
ایمنی» تصویب میشه، همه راننده های محترم اسمشو میذارن «راه
جدید پول چاپیدن!!» بعد هم یکیشون کمربند رو فقط در 5 متری پلیس می
بنده بعد از این که ردش کرد باز می کنه، یکی فقط قسمت بالای
کمربند پیکانو میندازه رو خودش! یکی از پشت کمر خودش رد می
کنه... مگه کمربند چیه آخه؟!!
ما ایرانی ها با این که وارثین و بازماندگان طراحان اولین
قانون مکتوب تاریخ هستیم، با خود واژه و لفظ «قانون» هم بیگانه ایم! چه
برسه به معنیش! چیکار کنیم تا این ضعف فرهنگی درست شه؟!
همین چهارشنبه شب، چند تا از رفیق هام اومده بودن خونه ما، تو
همین 2-3 ساعتی که خونه ما بودن، شیشه ماشین دو تا شونو شکستن
و زاپاسشون رو بردن، با این که کوچه ما بن بسته و خیلی هم
پرنوره! ولی انگار نه انگار!! حالا دیگه هیشکی رو نمی تونم بگم
بیاد خونه مون! آخه چی باید بگم من؟!

بگذریم! آخر پستمو می خوام از
دلم بگم. حرفهایی که شاید واسه خیلی ها هیچ جذابیتی نداشته
باشه اما واسه من خیلی مهمه! جورج بست افسانه ای، اسطوره دهه
60 و 70 دنیای فوتبال، اولین حلقه از زنجیر پرافتخار صاحبان
پیراهن شماره 7 منچستر یونایتد (Man U
Magnificent 7's) که بعد از اون، استیو کاپل، برایان
رابسون، اریک کانتونا و دیوید بکام به تأسی از اون این پیراهن
با ارزش رو واسه خودشون انتخاب کردن، اولین کسی که در فوتبال
ضربه «چیپ» زد و چشم میلیون ها نفر رو مبهوت نگه داشت! کسی که
په له -که باهاش هم دوره بود- اون رو همیشه به عنوان بهترین
بازیکن دنیا معرفی می کرد، کسی که در 17 سالگی به منچستر
یونایتد اومد و خیلی زود ستاره شد، در 18 سالگی به تیم ملی
دعوت شد، در 21 سالگی مرد سال فوتبال اروپا شد و در 22 سالگی
همراه با منچستر یونایتد به رهبری سر مت باسبی قهرمان اروپا
شد، کسی که با وجود این که اهل ایرلند شمالی بود و کشورش هیچ
تورنمنت بین المللی مهمی رو تجربه نکرد تا اون مهارتشو به رخ
جهان بکشه، باز هم اونقدر در عرصه باشگاهی سر و صدا به پا کرده
بود که شاید در بین هم دوره ای هاش، فقط په له در شهرت باهاش
برابری می کرد، تا جایی که مادر من که اسم بازیکنای تیم ملی
ایران رو هم بلد نیست وقتی هفته پیش خبر مرگ بست رو شنید، گفت
که می شناختمش: «روزنامه ها درباره اش تیتر میزدن:
"Best is the Best!"» خلاصه این فرد
با این عظمت، هفته پیش درگذشت، بعد از یه بیماری طولانی ناشی
از اعتیاد به الکل!! چقدر غم انگیز و وحشتناک!!
نمی تونم بست رو دوست نداشته باشم، اون بعد از فوتبالش هر چی
شد، کاری ندارم، ولی من اون بست فوتبالیست رو به شدت دوست
دارم. با این که فقط ازش شنیده بودم و شنیدن کی بود مانند
دیدن! اما نامردیه که به دوران بعد از فوتبالش هم به چشم یه
آدم عوضی نگاه کنیم. اون خودش بیشتر از هر کسی از این رفیق
بازی ها و خوش گذرونی ها ضربه خورد، جوری که بارها ابراز ندامت
کرد و چندین بار هم اقدام به ترک کرد! سال 2002 وقتی جایزه
شخصیت ورزشی سال رو از BBC گرفت،
گفت: «من هنوز هستم! فقط یه کم لاغر شدم!»
جامعه اونو طرد کرد و به حال خودش رها کرد، و در این
شرایط که طبیعتاً آدم بیشتر دست به دامن این جور آت و آشغالها
میشه تا تسلای خاطرش بشه، قهرمانانه -مثل دوران بازیش- جنگید تا
خودشو نجات بده، اما خیلی دیر شده بود! چقدر سخته که بچه آدم
آدمو قبول نداشته باشه، بست در یکی از آخرین مصاحبه هاش گفته
بود: «بزرگترین آرزوم اینه که پسرم تو یه کاری ازم مشورت
بخواد!!» و یک هفته قبل از مرگ، روی تخت بیمارستان، از خبرنگار
روزنامه
News of the World خواسته بود که
عکسشو با این وضعیت بندازه تو روزنامه تا آیینه عبرتی بشه و
مردم ببینن الکل چه بلایی سر آدم میاره...
ولی به هر حال، به خاطر همون چند سالی که هیجان رو تو دل مردم
با فوتبال زنده می کردی، ازت متشکرم، بست عزیز...
می بینم که باز من اومدم و پست
های 1 کیلومتری هم شروع شد! دیگه واقعاً بسه! نظر هم یادتون نره!
یا علی...
|