|
هفت، مادر، تولد...!
اینم هفتمین پستم، اونم تو هفت مرداد، هفت روز
بعد از پست قبلی، روز هفتم هفته، ساعت هفت شب، هفت، هفت،
هفت...
هفت، عددی که تو همه مکاتب آسمانی و اکثر مکاتب بشری مقدسه...
روز مادر هم به همه مادرای خوشگل و مهربون
مبارک. حیف که مامان من الآن پیشم نیست! ولی شماها تلافی کنین!
سنگ تموم بذارین. (هرچند اگه تا حالا کاری نکرده باشین که دیگه
خسته نباشید!!)
و تولد، همه می دونن امروز چه روزیه! و اینم
واقعاً یه افتخاره واسه من که روز تولدم هفتمه. هفت مرداد. از
همه اونایی که بهم تبریک گفتن ممنونم، چه از طریق
Offline، چه از طریق
Scrap، چه از طریق
Cork، چه از طریق
Email، چه از طریق
E-Card، چه از طریق
SMS، چه از طریق
Comment، چه از طریق کارت تبریک، چه از طریق تلفن، چه
از طریق پست (مامان عزیزم)، چه از طریق حضوری و کادو، چه از
طریق فکس، چه از طریق تلکس، چه از طریق روزنامه ها، چه از طریق
رادیو تلویزیون، چه از طریق ماهواره... همکارانم اشاره می کنن
بسه دیگه کم ببند همیشه ببند!! شرمنده!!
اما این که الآن یه سال بزرگتر شدم... یادمه
پارسال شب تولدم داغون بودم و اعصابم کلی خرد شده بود که 20
ساله شدم. آدم هرچی بزرگتر می شه از اون بعد «زندگی» بیشتر به
بعد مادیات میره. و این اجتناب ناپذیره. یه نوجوون خوبی های
دنیا رو خیلی بیشتر می بینه تا بدی ها رو. اما یه آدم میانسال
انواع و اقسام پلیدی ها رو دیده. و دیدن اینها آدمو ناراحت می
کنه. از اون طرف هم یه بچه خیلی راحتتر از دنیا دل می کنه تا
یه آدم بزرگ. از همه اینها گذشته، مگه ما چقدر می خوایم زندگی
کنیم؟!! آقای ونداد خان، هیچ می دونی که سومین دوره هفت ساله
زندگیت هم گذشت و تو هنوز ول معطلی؟!
یکی از دوستام تو وبلاگش یه چیز خیلی جالب گذاشته. تاریخ
تولدتو توش وارد می کنی و اون بهت میگه چقدر از عمرت گذشته،
چند سال، چند ماه، چند هفته، چند روز، چند ساعت، چند دقیقه،
چند ثانیه و حتی چند میلی ثانیه. گردش ثانیه ها و میلی ثانیه
هاش واقعاً آدمو مبهوت می کنه! این عمر ماست که با این سرعت می
گذره. حالا من که امروز همه فیلداش، حتی سالش هم یه دونه کنتور
انداخت، چی کار دارم می کنم؟! اگه همین الآن بیفتم بمیرم، چی
دارم به خدا بگم؟! غیر از اینه که من 21 سال فرصت داشتم که آدم
خوبی بشم؟! فکر کنیم به اینها، ما آب حیات که نخوردیم که، دیر
یا زود همه مون مسافریم...
اینجا
رو ببینین، جامونو هم آماده کردن! خودمونیم که داریم خودمونو
گول می زنیم. به قول فریدون مشیری:
زندگی راهی است،
از به دنیا آمدن تا مرگ.
شاید مرگ هم راهی است.
... هیچ رهرو را مجال سیر و گشتی نیست.
هیچ راه بازگشتی نیست.
خلاصه، تو همین یه باری که داریم می ریم باید حواسمون جمع
باشه! مبادا که همه اش تکرار باشه و هر سال روز تولد یه جشنی
بگیریم که بزرگ شدم ولی فقط تو شناسنامه، فقط تو جسم...
مرداد، ماه تولدهاست! اگه بخوام همه شونو بگم
خیلی میشه! 5-6 تا تو فامیل، از جمله خواهرم (17 اُم)، 7-8 تا
تو بچه ها و دوستان، از جمله علی قریب (11 اُم) و خیلی های
دیگه... تولد همه شون مبارک باشه. به حرف های بالا هم فکر
کنین.
خوب دیگه گفتنی ها رو گفتم، راستی
یخچال هم آپدیت شده، با موضوع
تکامل. برین سر بزنین. موفق باشین و شاد... تا پست بعدی،
فعلاً خدا نگهدار!
نکته: این پست همان طور که در ابتدا اشاره شده، در حقیقت
هفتمین پست وبلاگ بوده است. اما بعد از مسلسل شدن شماره مطالب
و اختصاص شماره به مطالب ادبی-مذهبی و سینمایی که قبل از این
پست در سایت قرار گرفته اند، در شماره بندی جدید، شماره 10 را
به خود اختصاص داده است.
|